از آن لاغرها نبود، از تپلها بود. از آنها که مهربان و آسانگیرند. قبلا زندگیاش یک حیاط هزار متری بود با چهار تا نخل، ترکیب پارادوکسیکالی از مرغهایی که او دوست داشت نگه دارد و گلهایی که پدربزرگ میپروراند. گل ختمی چینی، دو نوع گل کاغذی به چه قد و قامت و دو سه تا نارنج که حساب شاخههایش را داشت و اگر ضربه توپ، یکی از شاخههایش را میشکست پنهانکاری بیفایده بود.
از این سر تا آن سر حیاط قل میخورد؛ حیاط بزرگ امپراطوری کودکی من.
هیچ وقت ما را نزد، دعوا میکرد اما هم خودش میدانست و هم ما که جدی نباید بگیریم. در عوض همه وقتهایی که پدر و مادر یکی از ماها، شاکی میشد و مثلا قصد زدن میکرد میایستاد وسط.
تنها خشونتی که یادم مانده این است که یک بار در نوجوانی ام گفت به جای این شلوار، مثل یک دختر درست و حسابی دامن بپوش! و اخم کرد. تپلها معمولا مهرباناند، او هم بود.
وسط نمازهایش هم، حواسش به همه امپراطوریاش بود. وقتی وسط نماز صدایش بلند میشد که سبحان ربی العظیم و بحمده!، معنا و مفهومش این بود که وسط رکوع دیده، کسی، یک گوشه آن حیاط درندشت، کاری میکند که نباید.
این اواخر همه امپراطوریاش اما به یک تخت و یک تلویزیون و یک عصا تقلیل پیدا کرده بود. بچه شده بود. دیابت داشت اما زیر تختش پولکی و نبات قایم میکرد. زیر بار قرص و دوا نمیرفت، به سختی اجازه داد گیسهایش را که تا کمرش بودند کوتاه کنند، یادش بود روزی روزگاری هفتاد هشتاد سال پیش پدربزرگم سر یک چشمه واقعی او را دیده بود گمانم با همان موهای بلند.
همچنان نماز میخواند اما نشسته و با حضور قلبی که به نظرم ناشی از ضعف و بیماری بود. دیگر در طول این نماز به ما که همان دور و بر بودیم توجه نمیکرد. بعد از نماز اما به داستان خودش برمیگشت، همه چای خوردهاند؟ همه آیا میوه برداشتهاند؟ غذا برای همه هست؟
مادربزرگم بود. ما با هم زیاد کودکی کردیم اما در بزرگسالی دیگر به پست او نخوردم. چندان همدیگر را ندیدیم، چندان حرف نزدیم.
دو سال پیش، آخرین بار روی تخت بیمارستان دیدمش. اصرار کرد شما که روزه نیستید، مسافرید، چای بخورید. چند دقیقهای به خوابی عمیق، به سکوتی عمیق فرو میرفت و دوباره برمیگشت و چای تعارف میکرد.
بعد از آن یکی دوبار تلفنی حرف زدیم، همین.
مادربزرگم بود. حالا، امروز، چند ساعت پیش، مرده. امیدوارم توی آن دنیا باز با پدربزرگم سر مرغها و گلها دعوا نکنند. عادتشان بود.