های

August 22, 2010 03:08 PM



اولین گوشی تلفن من یک سامسونگ بود که خیلی زود تبدیل شد به یک نوکیا که الان در فهرست نوکیای کلاسیک دسته‌‌بندی می‌شود و دیگر در موزه این شرکت قابل دسترسی است.  

این گوشی بیچاره غیر از این که شصت بار زمین خورد و بلند شد خودش را تکاند و دوباره کار کرد یک حسن دیگر هم داشت و آن،این‌که رادیو داشت که من خیلی از این ویژگی‌اش حال می‌کردم. 

بعدها که جهان پیشرفت کرد آی‌پاد و آیفون دار شدم و خب آنجا هم موسیقی‌هایی را آدم انبار می‌کند که دوست دارد و به ترتیب گوش می‌دهد. البته آیفون هم رادیو داشت ولی با رادیوی گاهی خبر گوش می‌دادم.

این روزها که آیفونم به ملکوت اعلی پیوسته و من به دوران نوکیا و کانال‌های اتفاقی رادیو برگشته‌ام. 


 دیروز هوا خوب بود و آسمان ملایم بود و شب از لپ تاپ بیرون زدم و هدفون را که گذاشتم روی گوشم و چرخی توی کانال‌های رادیویی زدم صدای یک موسیقی شرقی یک جا نگهم داشت و الهام المدفعی در رادیو بی.بی.سی سورپرایزم کرد. 
خیلی حال خوبی است که جسم‌ات جایی باشد و جانت جای دیگری، اصطلاحا به آن می‌گویند «های شدن» و این حال خوبی بود.  
ترسیدم که آهنگ تمام شود اما دیدم خوشبختانه گزارش مفصلی است از برگزاری کنسرت همراه با پخش کامل آهنگ‌های این خواننده عراقی که قبلا اینجا در موردش نوشته‌ بودم. 
 ظاهرا در رویال آلبرت هال لندن کنسرت داشته است و این یادداشت وبلاگی را هم در مورد همین کنسرتش پیدا کردم.
 

در میان خواننده‌های عرب آقای الهام المدفعی در صدر نیست. یعنی به خودم هم اگر بگویند که چند تا خواننده نام ببر اسم او را در سه تای اول نمی‌گذارم اما شاید به خاطر چندین سال زندگی در فضای عرب زبان و بین مردمی که زندگی‌شان به این زبان بوده این قدر از ترانه‌هایش لذت می‌برم. آهنگ‌های او خیلی مردمی است. فقط فکرش را بکنید اسم یک آلبومش دشداشه است.

این مصاحبه قدیمی و گزارش کنسرت او در امان است که پنجاه و هشت دقیقه است و شنیدنی است. 

یکی از آهنگ‌هایی که در این گزار ش می‌خواند آهنگی است به اسم «الله علیک»، که شاید بشود معنی‌اش کرد، خدا از تو نگذرد.

الله عليك الله عليك
لتحيرني الله عليك

تحرمني من هذا الجمال
تحرمني حبك والدلال

قلبي حبيبي بين ايديك
الله عليك الله عليك

masoome naseri | August 22, 2010 03:08 PM | نظر از دیگران1)

مدیترانه

August 16, 2010 11:41 PM


بعد از دو سال آیفون داری و بعد از این‌که آیفون مرحوم بعد از شنا در مدیترانه صدای وزغ هم نمی‌دهد حالا رفته‌ام از سر ناچاری یک موبایل دوزاری نوکیا خریده‌ام که فقط می‌شود با آن تلفن کرد و خلاص.
 بعد نشسته‌ام دارم بین آیفون چهار و آیفون تیری جی مقایسه می‌کنم که ببینم اولی را بخرم یا دوباره بروم سراغ همان تیری جی آشنا.
 هی مدیترانه! تو با من چه کردی؟

masoome naseri | August 16, 2010 11:41 PM | نظر از دیگران3)

یکشنبه

August 15, 2010 09:52 PM


همین الان لپ تاپ را برداشتم آوردم توی توالت و شروع کردم به نوشتن. این توالت رفتن مهم‌ترین اتفاق روزهایم نیست. این طور نیست که دور و برم اتفاقی نیفتد که نوشتنی باشد، هست، زیاد هست و حتی راستش را بخواهید همین الان وسط یکی از همین سوانح هستم که مانده‌ام بنویسمش چطور و ننویسمش چطور و اصلا بی‌خیال! چه هفته خوبی بود بارسلونا، وسط کار و ای‌میل و دریا و ماجرا و رقص زن پیر ترگل ورگل کنار ساحل و همه اینها را بنویسم چطور؟

می‌پرسد خوبی؟ دهنم را می‌بندم و صداهایی از خودم درمی‌آورم که معنی‌اش این است که زندگی مثل جوب! آبی که از قنات‌های تهران می‌ریخت توی خیابان، عادی و معمولی و بی هیچ بالا و پایینی می‌گذرد.

 از این که وبلاگ نمی‌نویسم رنج می‌کشم. یعنی چیزهایی هست که نمی‌نویسم. سانسور می‌کنم خودم را و این خوب نیست.
 مریم گفت وبلاگم مثل سابق نیست، خودم می‌دانم منظورش چیست. مدت‌هاست می‌نویسم به قصد اظهار نظر و نه به قصد نوشتن و اینها فرق می‌کند. این که بنویسی تا موضعت را نسبت به مسئله‌ای روشن کنی تا این که بنویسی که حرف دلت را رو کرده باشی با هم فرق می‌کنند.
مرده شور ریختم را ببرند اگر روزی بخواهم «صاحب نظر» امور کوفت و زهرمار شوم.

الان در خانه هندوانه هست، صدای باران تا اینجا می‌آید که تند تند می‌بارد. ریحان‌ّهای بنفش‌ام را چیده ام و با نان و پنیر خورده‌ام و دارم فکر می‌کنم همین جا بنشینم یا بلند شوم تاکسی بگیرم بروم آن سر شهر؟
تا دو دقیقه دیگر تصمیم می‌گیرم.

masoome naseri | August 15, 2010 09:52 PM | نظر از دیگران2)

سفر به جامعه سابقا بی‌طبقه

August 3, 2010 11:07 AM


هفته پیش، دو سه روزی در بوداپست بودم. بوداپست، در فهرست دیدنی‌هایم جایی بود که "باید" می‌دیدم بی امید این که شهری افسانه‌ای در انتظارم باشد هر چند دانوب از آن می‌گذرد. اما دانوب هم این شهر را دو تکه کرده بین خوب‌ها و بدها، بین «بودا»یی‌ها و «پشت»ی‌ها که سر جمع شهری می شوند به اسم بوداپست. 

در کشوری که چند دهه بیشتر نیست اختتامیه کمونیسم در آن اعلام شده و روزی روزگاری رویای جامعه بی طبقه داشته، توقع «فرست کلاس»، بلاهت بود. واگن «فرست کلاس» ما در گرمای نزدیک به چهل درجه، یک دیگ داغ روان بود. 

بوداپست را اگر شب ببینید، بهتر است. شهر آرام است و شاید رنگ قرمز مک دونالد و برگر کینگ روی سقف ساختمان‌های کهنه به نظرتان دل‌آزار نرسد. دانوب هم هست و چراغ‌های روشن هم هستند که شهر را در آرامش و زندگی نشان می‌دهند. 

از ساختمان ایستگاه که بیرون آمدیم اول برگر کینگ توی ذوقمان خورد و بعد مک دونالد توی چشم مان رفت و بعدتر لوگوی کی.اف.سی. کمونیسم رفته بود و امپراطوری ساندویچ های بی کیفیت جایش را گرفته بود. 

مجارستان جایی است که می‌شود بسادگی میلیونر شد. سه هزار و پانصد یورو اگر داشته باشید، با تبدیلش به فورینت، یک میلیون فورینت خواهید داشت. کشور اروپایی نسبتا ارزانی است. جایی که مقصد جوان‌های دانشجوی ایرانی هم شده و سال‌هاست جوان‌های ایرانی به قصد تجربه یک زندگی دانشجویی با هزینه‌هایی که با دانشگاه آزاد برابری می‌کند راهی این کشور می‌شوند. 
به هر حال این قدر ایرانی دارد که یک رستوران ایرانی هم به اسم شیراز داشته باشد. 
نمی‌دانم چرا هر بار که به زیبایی بوداپست فکر می‌کنم تصویرهایی که به نظرم می‌آیند، تصویرهایی هستند که از بالا و از دور شهر را دیده‌ام. هر بار که به خیابان‌ها و به مردم نزدیک می‌شدم شهر، حال میدان انقلاب خودمان را داشت.

من شهر را از منظره سیتادلا دوست داشتم. با اتوبوس شماره بیست و هفت می‌توانید آنجا بروید. 


masoome naseri | August 3, 2010 11:07 AM | نظر از دیگران2)

بی‌هوشی

July 26, 2010 12:00 PM


امروز صبح که از هول دندانپزشکی بیدار شدم به این فکر کردم که چه شجاعتی دارند آنهایی که می‌روند عمل قلب باز و عمل مغز و جمجمه و از این کارهای سخت سخت می‌کنند.  

من امروز یک وقت عمل دندانپزشکی دارم که به خاطرش قرار است بیهوشم کنند. این اولین بار است که در زندگی‌ام بیهوش می‌شوم و راستش را بخواهید کمی از بیهوش شدن می‌ترسم. اصولا از وضعیتی که اختیار خودم را از دست بدهم خوشم نمی‌آید؛ مستی، های شدن یا بیهوشی. 
به هر حال اگر دوباره «بهوش» نشدم مواظب خودتان باشید. به کسی هم بدی نکرده‌ام که حلالیت بخواهم. این قدر آدم کار درست با اعتماد به نفسی هستم!

masoome naseri | July 26, 2010 12:00 PM | نظر از دیگران3)

ریحون بنفش

June 29, 2010 06:44 PM


گنجیشکا ظاهرا بیشتر از من ریحون بنفش دوست دارند. همه ریحون بنفشایی که توی گلدون کاشته بودم از توی ایوون خوردن. ریحون سبزا مونده برای خودم.  

الان سه تا گوجه فرنگی گلدونی دارم، دو تا فلفل، مقداری تربچه و ریحون و نشستم توی ایوون و با کفشدوزک‌ها معاشرت می‌کنم.

masoome naseri | June 29, 2010 06:44 PM | نظر از دیگران2)

نارنجی

June 29, 2010 12:43 PM


اگر معلمی، استادی، کسی بخواهد نمونه‌ای از «همبستگی ملی» به دیگران نشان بدهد ، باید وقت بازی‌های جام جهانی برشان دارد ببردشان هلند.  

این روزها، مردم همه زندگی‌شان می‌شود نارنجی (رنگ خاندان سلطنتی‌شان) و رنگ پرچم کشورشان که سفید و قرمز و آبی است.
ریسه پرچم‌های نارنجی از در و دیوار خانه‌ها آویزان است و جماعت هم هر کدام یک نشانه نارنجی به سر و رخت‌شان بسته‌اند. 

سر بازی هلند و کامرون حتی یک آقای ظاهرا معقولی کت و شلوار و کراوات نارنجی هم پوشیده بود. می‌خواهم بگویم در این حد این رنگ برایشان مهم است.
بعد این شور و هیجان ملی طوری است که اگر تو تکه‌ای از رخت و پختت نارنجی نباشد احساس ناخوشایندی داری از این که یکی از این مردم نیستی.

اتفاقا هفته پیش بازی هلند و کامرون را هم در کافه‌ای کنار کتابخانه بزرگ آمستردام دیدیم و همه چیز خوب بود و هلند هم برد و همه بلند شدند دست زدند، همدیگر را بغل کردند و رفتند. 

 قبلا اینجا نوشته بودم که آنها نمونه خوبی از سنت رواداری، تساهل و تسامح‌اند. نمونه‌های خوبی برای همبستگی ملی‌ هم هستند. آدم‌هایی که گل در سبد خرید روزانه‌شان حتما وجود دارد. طوری که که ما نان یا سبزی خوردن می‌خریم آنها گل می‌خرند.


masoome naseri | June 29, 2010 12:43 PM | نظر از دیگران1)

یک‌سالگی کابوس‌هایم

June 20, 2010 01:40 AM

من هیچ وقت دستبند سبز نبستم اما یک دستبند سبز دارم که از سی خرداد هشتاد و هشت با من است. این دستبند را عصر روز سی‌ام خرداد  از کف خیابان آزادی برداشتم، روبروی دانشگاه شریف و زود پنهانش کردم از ترس.
 
این یکی از دستبندهایی بود که صاحبانشان از ترس از دست درآورده بودند و بر زمین ریخته بودند چه آن روز خونت به پای خودت بود اگر «بودی» چه برسد به این که سبز باشی و در خیابان باشی. 

سی‌ام خرداد، تلخ‌ترین روز زندگی من به عنوان شهروند ایرانی بوده است. روزهای دیگری هم بوده که آزار دیده‌ام، خشونت را تحمل کرده‌ام، تحقیر شده‌ام اما آن روز، بزرگترین لشکرکشی حکومت در برابر شهروندانش، در مقابل من بود. 

تصویرهایی که آن روز از حجم خشونت نیروهای حکومتی دیدم این‌قدر در جانم ته‌نشین شده که بعد از یک سال هنوز شب‌ها خوابش را می‌بینم. 
شب چشم‌هایم را که می‌بندم حول و حوش خیابان آزادی پرسه می‌زنم تا صبح شود. موتورهای سوخته جمال‌زاده، زن خونین خیابان بهبودی، شیشه‌های شکسته خانه‌های خیابان شادمانَ، تیراندازی خیابان جیحون. 

من بعد از یک سال حالا در جایی هستم که امن و امان است. گیرم خواب‌هایم آشفته و کابوس زده‌‌اند اما نمی‌دانم صاحب دستبندی که حالا پیش من است کجاست؟ چه به سر صاحبان آن همه دستبند سبز آمد؟ 
شاید باتوم خورده، زندانی، زخمی، باشند. کاش باشند. 

masoome naseri | June 20, 2010 01:40 AM | نظر از دیگران2)

آدم‌ها و محذوراتشان

June 15, 2010 10:05 AM


دیروز صبح که بیدار شدم، عکس‌های خانه و دفتر آقای صانعی و منتظری خبر داغ بود. تا شب که نشسته بودم هی سایت‌های نزدیک به قم را بالا و پایین کردم اما خبری نبود. 
امروز صبح هم هر چه نگاه می‌کنم هیچ‌کدامشان واکنشی نشان نداده‌اند. 

یکی از دوستان روزنامه‌نگار من یک بار در گفتگو با یکی از همین روحانیون، برای جماعت روحانی، تعبیر «صنف روحانیون» را به کار برده بود و به آن آقا برخورده بود که ما صنف نیستیم، اما امروز می‌بینم حتی در حد یک صنف هم «حمیت صنفی» ندارند. 

آنچه دیروز در دفتر آیت الله صانعی پیش آمد، پیش‌تر به سر بیت و دفتر آقای منتظری هم آمده بود و باز هم خیلی پیشتر بر سر آیت الله شریعتمداری و بیشتر از اینها بر سر روحانیون کم اسم و رسم دارتر مثل کاظمینی بروجردی و دیگرانی که به هر مناسبتی، حکومت حوصله‌شان را نداشت. 

اما این عروسی در این کوچه نمی‌ماند و به کوچه دیگر «علما» هم خواهد رسید. دیر نیست که کار به انتخاب بین  دست‌بوسی و آستان بوسی یا «حذف شدن» بکشد، مگر همین پریروز به هاشمی رفسنجانی پیغام ندادند که «حذفت می‌‌کنیم؟»

راستش به من برخورده است که چرا صدا از این جماعت، در حمایت از حریم خودشان در نمی‌آید و بعضی‌ها ساده دلانه امیدوارند، این قم مضمحل شده، قدی راست کند و از شرافت ایران دفاع کند و روبروی «حکومت جائر» بایستد. 

حوزه‌ای که بودجه میلیاردی از حکومت می‌گیرد، تن و جانش چنان تا رگ و ریشه به رانت‌های حکومت بسته و وابسته است که صدایش در نمی‌آید. این بودجه‌ها مختص به جمهوری اسلامی نیست. در دوران پهلوی هم بودجه‌های دولتی به حوزه می‌رسید و همان دوران هم ببینید چند نفر مثل خمینی بلند شدند و زیر کاسه حکومت زدند و چند نفر از همین علمای صاحب اسم و رسم از در مخالفت با او در آمدند.

حوزه قم، وقتی باتوم به جان ملت می‌زنند و روز عاشورا با ماشین از روی جوان‌های مردم رد می‌شوند، هیچ جای جانش نمی‌سوزد آن وقت خبر جعل کن، بگو در همین عاشورا کسی کف و سوت زده است، در عزای چنین فاجعه‌ای، عمامه از سر برمی‌دارند و به زمین می‌زنند که وا اسلاما. 

وقتی از موسوی در مورد سکوت علمای قم سوال کردند گفت «آدم‌ها محذوراتی دارند»، من هم می‌گویم مگر چند نفر از آقایان در قم، گیریم که شاکی باشند از وضع، جسارت این را دارند که در صف ملت بایستند و بعد ببینند دفتر و دستک‌شان به حال و روز دفتر و دستک منتظری و صانعی می‌افتد؟

برای همین محذورت این آدم‌ها را می‌فهمم و به قم امیدی ندارم. این طور خیالم راحت‌تر است. آدمی که ببیند چه بر سر «هم سلک و هم لباس» خودش می‌آورند و دردش نمی‌آید، من توقع داشته باشم در حمایت از جوان‌هایی که نمی‌شناسد بایستد؟ نه من این قدرها ساده نیستم. 

masoome naseri | June 15, 2010 10:05 AM | نظر از دیگران2)

رخت چرک‌ شیرین عبادی در «رسانه ملی»

June 11, 2010 09:58 AM

گزارش «چهره واقعی» شیرین عبادی را که در «بیست و سی» دیدم دلم سوخت. نه برای شیرین عبادی و همسرش، بلکه برای نظام قدرقدرتی مثل جمهوری اسلامی که با تمام اهن و تلپش ناچار است دعوای خانوادگی کسانی را در سی سال پیش، اکنون رسانه‌ای کند و از آن به دنبال بهره برداری سیاسی باشد. 

جمهوری اسلامی در یک سال پس از انتخابات برای بازگرداندن مشروعیت به باد رفته و آبروی از دست رفته‌اش، تلاش می‌کند دیگران را بی حیثیت کند شاید در این جریان خودش آبرویی کسب کند یا دست‌کم در میان جماعت بی آبرو شده، احساس تنهایی نکند. دادگاه‌های پس از انتخابات نمونه‌ای از این تلاش بود. از مازیار بهاری بپرسید در چه شرایطی مجبور شد علیه خودش در دادگاه بلبل زبانی کند.
 
شیرین عبادی هم از «رسانه ملی» سهم داشت نه به خاطر این که با گرفتن جایزه صلح نوبل اسم ایران را وارد فهرست نوبلی‌ها کرده بلکه به خاطر سال‌های سال تلاش برای مطرح کردن و جا انداختن بدیهیاتی مثل لزوم توجه به حقوق کودکان و زنان. او از کسانی است که پدیده غریبی مثل «حق کودک» را در جامعه‌ای جا انداخت که طبق قانون، پدر، صاحب جان و مال فرزند است و حتی می‌تواند او را بکشد و از مجازات مصون بماند. 
 در شرایطی که حکومت، پیروان اقلیت مذهبی بهائی را بی خانمان می‌کند و از شهرهایشان می‌تاراند و حبس‌شان می‌کند او جرات کرد و وکالت آنها را به عهده گرفت. 
نمایش «بیست و سی» همه را به یاد ماجرای مشابهی انداخت که حکومت، سال‌ها پیش برای همسر یک فعال مدنی دیگر یعنی مهرانگیز کار به وجود آورد. سال هشتاد و یک هم در یک نمایش تلویزیونی دیگر، سیامک پورزند، همسر خانم کار وادار به اعتراف علیه خودش و خانواده‌اش شد. 
 
این که ادعاهای همسر شیرین عبادی حقیقت دارد یا نه مساله نیست، چه کسی است که پشت درهای بسته خانه‌اش بحث و جدل نداشته باشد، مساله این است که یک نظام سیاسی در نهایت بیچارگی، چنین بحث‌هایی را در بهترین ساعت رسانه‌ای اش پخش می‌کند تا برنده نوبل صلح را پیش چشم مخاطبانش بشکند و خودش راست قامت بایستد. غافل از این که اینها همه نشانه‌های پوسیدگی و خرد شدن استخوان‌های حکومتی است که مردمی نیست و حتی دیگر نمی‌تواند «افه» مردمی بودن بیاید. 

یک سنت فرهنگی می‌گوید رخت چرک‌هایت را در حیاط خانه همسایه پهن نکن اما حکومت آدم‌های معمولی را ناچار می‌کند این رخت چرک‌ها را به «رسانه ملی» بیاورند تا از این راه دیگران را وادار کند به پاکیزگی نظام ایمان بیاورند، غافل از این که آلودگی در این ساختار چنان است که برای پنهان کردنش، حتی به پیراهن مچاله شده همسر شیرین عبادی هم نمی‌توان امید بست.

masoome naseri | June 11, 2010 09:58 AM | نظر از دیگران4)