خلاص

May 2, 2012 06:21 PM


ساعت به وقت کامپیوترم نصف شب است. به وقت من اما نمی‌دانم.

 روی صندلی پنجاه و نه کا نشسته‌ام و از زمان می‌گذرم یا شاید زمان از من می‌گذرد. به قول خانوم گوگوش این ور دنیا شبه اون ور دنیا روزه و من میان این شب و روز در رفت و آمدم. 
 خیلی وقت است که بین شب و روز بی قرارم. این که اینجا چیزی نمی‌نویسم هم از نشانه‌های همین بی قراری است. 

کافه متروکی که امروز می‌بینید هیچ وقت این قدر گرد و خاک نگرفته بود اما واقعیت این است که دیگر حرفی که بتوانم/بشود/لازم باشد اینجا بنویسم ندارم. 

صاحب این کافه مدت‌هاست سعی می‌کند سفر کند، از خودش سفر کند، به خودش سفر کند اما هیچ خط هوایی نیست که مرا به «قرار»م برساند.

دیروز ناگهان فکر کردم دست کم بیایم کاری کنم و عذاب وجدان این کافه متروک را از سر دلم بردارم؛ تعطیلش کنم. اگر بتوانم این کافه را تعطیل کنم حتما می‌توانم از خود درگذشته‌ام عبور کنم.

 این کافه هر چه می‌توانست به من داد. دوستان عالی، مقدار زیادی معاشرت، کلی رفاقت و میزان خیلی خیلی زیادی عشق و البته شهرت.

امروز اگر برگردم آرشیوم را مرور کنم (گاهی این کار را می‌کنم) زندگی‌ام را می‌بینم و قطار کلمه‌ها را که مرا می‌رساند اینجای بی قراری که هستم. 


 روزی که از ایران بیرون آمدم این طوری می‌شناختندم: «معصومه ناصری صاحب کافه ناصری» و حالا این نیستم و نمی‌دانم چی هستم. 

 دلم برای این وبلاگ تنگ می‌شود ولی به قول آقا مجید ظروفچی جوبچی، این ساعت زنگاشو زده، دیگه زنگ نمی‌زنه. یک روز باید جرات می‌کردم و خرمای فاتحه‌‌اش را می‌چرخاندم که امشب این ارتفاع بلند این جرات را به من بخشید. 

 راستش بزرگ‌ترین نقطه ضعف زندگی من، خداحافظی است. حتی خداحافظی غریبه‌ها و آدم‌های توی فیلم‌ها اشکم را در می‌آورد. نمونه‌اش لحظه خداحافظی قهرمان فیلم سینما پارادیزو وقتی که شهر کوچک را ترک می‌کرد تا به شهر بزرگ برود. فکر کردن به آن سکانس هم اشکم را در می‌آورد چه برسد به دیدنش. 
 از همه همه کسانی که در این سال‌ها به این کافه سر زدند از عمیق‌ترین نقطه قلبم ممنونم.

پ.ن. این پست را روی هوا نوشتم و روی زمین منتشر کردم.

masoome naseri | May 2, 2012 06:21 PM | نظر از دیگران0)

جاده

April 16, 2012 01:10 AM

الان که حساب می‌کنم اگر ولگردی‌های وسط جاده و به کوه و کمر زدن‌ها و بیراه رفتن‌ها و گم‌شدن‌ها را حساب نکنم از اول مارس تا الان قریب به پنج هزار کیلومتر رانندگی کرده‌ام. 

هشتم مارس از پراگ راندم به سمت آلمان و مقصدم لندن بود. بعد که برگشتم آخر مارس رفتم مادرید و از آنجا راندیم تا جنوب، گرانادا و کوردوبا و ساحل عالی مدیترانه که به خودم گفته‌ام برمی‌گردم حتما. یکی از برنامه‌های آینده‌ام این است که بروم یک مدت جنوب اسپانیا در یک مزرعه زیتون کار کنم و یک وسپا بخرم و زندگی کنم. 
سعی می‌کنم در اولین فرصت تجربه جاده و سفر را برای استفاده آیندگان اینجا بنویسم. 

masoome naseri | April 16, 2012 01:10 AM | نظر از دیگران0)

کمیت و کیفیت

April 9, 2012 08:30 PM

مسئله کیفیتی است که نمی‌خواهی از آن کوتاه بیایی. وقتی یک سطح بلندی را تجربه کرده باشی سختت خواهد بود که بعد روی پله پایین تری بنشینی، زندگی کنی. من آن کیفیت را زندگی کرده‌ام. 

تقویم و سال و ماه مهم نیست. آن اوجی که پریده‌ای مهم است. 

masoome naseri | April 9, 2012 08:30 PM | نظر از دیگران0)

سفر من النفس الی النفس

April 1, 2012 08:28 AM

وقتی دیدمش گنجشکی بود که انگار تازه از تن شستن در آب‌ باران برگشته باشد. خیس و شاد و سرخوش که گاهی در میان بال بال زدن‌های بسیارش، آرام می‌نشست روی شاخه درختی و جانش سکوتی عمیق می‌شد انگار که از جایی دور خیلی دور کلماتی می‌شنود که به گوش ما آدم‌ها نمی‌رسد. 
و بعد کلمات دردسر شدند، همین گنجشک دردسر شد. گاهی وقت‌ها مثل هم الان که بی خواب می‌شوم به خودم می‌گویم کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت به گنجشک نگفته بودم بیا روی شانه‌ من بنشین. حتی همین کلمه‌ها می‌توانند دردسر شوند. آیا اسمش را می‌گذارم گنجشک که بودنش را حل کنم در بود پرنده‌ای کوچک؟ که هویت انسانی‌اش را رد کنم. که به اسمش اشاره نکنم؟ 
نوشتم که کلمات دردسرند. 

masoome naseri | April 1, 2012 08:28 AM | نظر از دیگران0)

که این کند که تو کردی؟

March 27, 2012 11:05 PM

وسط یک جاده‌ام. هم به معنای واقعی و هم به معنای استعاری. هر لحظه می‌توانم فرمان را بچرخانم و بروم در حاشیه آفتابی جاده کنار یکی از این دریاچه‌های بسیار، آرام شوم. هر لحظه می‌توانم برای درخت‌های کنار جاده گوگوش پخش کنم و از خود خانم بپرسم که گریه کنم یا نکنم؟ هر لحظه می‌توانم با محسن نامجو برای خودم با صدایی که گم می‌شود وسط بزرگراه‌های بی پایان بخوانم که که ای خمارکش مفلس شراب‌زده! که این کند که تو کردی؟ که این کند که تو کردی؟ که این کند که تو کردی؟
از اتراق کردن بدم می‌آید. اینجا یک شب می‌مانم. 

masoome naseri | March 27, 2012 11:05 PM | نظر از دیگران0)

ننوشتن

March 16, 2012 11:08 AM

به خاطر ننوشتن در وبلاگ، عذاب وجدان دارم. وقتی آرشیو وبلاگم را هم می‌بینم و هر پست را که یادم می‌اندازد آن روزها چطور روزگاری داشته‌ام این عذاب وجدان بیشتر می‌شود.  

در روزهای آخر اسفند نود حرف برای نوشتن زیاد دارم و حرف برای ننوشتن بیشتر.  
گفتم اینجا از این عذاب وجدان بنویسم که بعد فکر نکنم خیلی سرگرم کارهای مهم بوده‌ام و به اینجا نرسیده‌ام. 

masoome naseri | March 16, 2012 11:08 AM | نظر از دیگران0)

پرستو ها

February 26, 2012 12:48 AM

پرستو دوکوهکی سال‌هاست با چشم‌های باز زندگی می‌کند، کار می‌کند، راهش را انتخاب می‌کند و پیش می‌رود. 
پرستو دوکوهکی سال‌هاست با چشم‌های باز می‌نویسد، می‌خواند، منتشر می‌کند.
 اگر پرستو دوکوهکی امروز در اوین است به این خاطر است که هیچ وقت چشم‌هایش را به روی هیچ چیز نبسته است. عکس‌های مسخره‌ای که از او منتشر می‌کنید و چشم‌هایش را با چشم بند فتوشاپی نمایش می‌دهید هیچ وقت هیچ کس را نمی‌تواند فریب بدهد که حرف شما را باور کند. هیچ کس نتوانسته چشم‌های پرستو را ببندد شما هم نمی‌توانید.
بودن پرستو، انکار شماست. 
در اوین بودن پرستو، نشانه‌ پوسیدگی ستون‌های مسخره‌ای است که مترسک‌تان را روی آن نشانده‌اید. آن مترسک دیگر حتی کلاغ‌ها را هم نمی‌ترساند چه برسد به پرستوها.

 

masoome naseri | February 26, 2012 12:48 AM | نظر از دیگران0)

گروهی این گروهی آن پسندند

January 6, 2012 01:46 PM

می‌دانی که باید برگردی زمین، به «هوش» بیایی. اگر مقاومت کنی و بی خیال دردی که از برخوردت با زمین حس می‌کنی بشوی داستانی است و اگر تسلیم شوی و آرام روی تخت فرود بیایی داستان دیگری است. اصل قصه فرود آمدن است که از آن چاره‌ای نیست. 


masoome naseri | January 6, 2012 01:46 PM | نظر از دیگران0)

از «که چی»ها

December 20, 2011 09:44 AM

یک ای میل‌هایی هست که وقت وقتش نفرستاده‌ام. حالا هم فرستادنش فایده ندارد. گذاشته‌ام خشمم، عشقم، هوسم هر چه بوده فروکش کرده و بعد به خودم گفته‌ام این را بفرستم که که چی؟ 

«درفت»هایم ر که نگاه می‌کنم می‌بینم این «که چی» جلوی خیلی از دیوانگی‌های مرا یا حتی تصمیم‌های عاقلانه مرا گرفته ولی خب جلوی بعضی تغییرات را هم گرفته و حالا هیچ ای میلی، تغییری در اوضاع ایجاد نمی‌کند. 

masoome naseri | December 20, 2011 09:44 AM | نظر از دیگران0)

پشت چراغ قرمز

December 7, 2011 07:12 PM

دو تا مرد خسته با ریش‌های زبر و یک خوک صورتی عروسکی سوار یک ون سبز فولکس واگن پشت چراغ قرمز بودند. تا این لحظه دوازده تا داستان ساخته‌ام از سرنوشت‌شان وقتی که چراغ سبز شد. 

masoome naseri | December 7, 2011 07:12 PM | نظر از دیگران0)